ديگه هر چي كه هست
تمام شد.....................و من ديگر شعر نمي گويم
بدرود
شعر و ادبیات_ كلاسيك و مدرن
ديگه هر چي كه هست
تمام شد.....................و من ديگر شعر نمي گويم
بدرود
تو خزان گشته در آن سر در پاییز
بهاری
تو چه سان مانده در آن روضه ی رضوان
اناری
تو درخشنده در آن عرش مشعشع
وقاری
تو در این چرخ و فلک روز و شبانی
نهاری
پاییز همه برگ خزان
بر در و درگاه تو ریزد
آن شعشعه نور خدایی است
که پیمان تو خیزد
ما را همه ی عمر فقط لیل و نهار است
این عمر گران را به دمی بر قدم و پای تو ریزد
ای کهنه رفیق سال های دور
دور
دور
دور
با تو مغرورم
مغرور
مغرور
مغرور
با تو پروازم
با ل
بال
بال
با تو در اوجم
باز
باز
باز
با تو من موجم
اوج
اوج
اوج
با تو همه پنجر های زندگی باز است
نسیم
نسیم
نسیم
می وزی و
گرد شقایق های وحشی را
بر پرچم های رز های سرخ
بارور می کنی
(1)
فضای عارفی را شوکتی بود
هوای عاشقی را لذتی بوددل ار ، پر می کشد بر اوج افلاک
چو عرفان رادر این دل فطرتی بود
(2)
تو را روزی ، شبی با ما نظر بودوز آن صاحبدلان ما را حذر بود
اگر باز آیدم آن فصل یاری
مرا از آن کراماتش خبر بود
(3)
دلی دلبسته دارم ناله ای نیست
تنی بشکسته دارم چاره ای نیست
اگر رنج جهان بر دوش ما شد
کشم بار گرانش ناله ای نیست
به سان رود خاموش
نشاید عاشقی کردن فراموش
دلی دارم
همانند بهاران
در آن دهلیز تنگش رنج یاران
دلی دارم
به پاکی همچو دریا
حریر رنگ خورشیدش چو فردا
دلی دارم
چو تاکی رنگ آن خون
دمادم عاشقی ، شیدا چو مجنون
دلی دارم
که هر روزش غروب است
خداوندا مگر ایمان دروغ است
دلی دارم
که همراهی ندارد
در این میخانه ها راهی ندارد
دلی دارم
که می را می شنا سد
همه آن بند و پی را می شناسد
دلی دارم
نمی سازد به ساقی
در این عمری که اینک مانده باقی
دلی دارم
به تهمت ها نشان است
غر یو کینه ی تیر و کمان است
دلی دارم
رقیب هر چه دل بود
ولی افسوس از آن دل ، خاک و گل بود
دلی دارم
پر از سوئ تفاهم
مرا کی آید او را ، این تفاهم
دلی دارم
که غوغای جهان بود
نثار خاک پای آن مهان بود
دلی دارم
پر از مهر خدایی
مرا تا بی نهایت ها جدایی
دلی دارم
که قربانگاه کین بود
همیشه اسب شیدایی چو زین بود
دلی دارم
اسیر موج در یا
شکسته قایقی ،ناگفته پیدا
دلی دارم
در آن آتش فروزان
خداوندا من و ابرام و ایمان
نوای ساز ایرانی
به سان صدای آب
در سرزمین تشنه من
قصه بربط نوازان خاکستر نشین است و
رمز تحمل و تداوم زندگی بر بستر نا ملایمات
راز های پیدا
غم پنهان
دلتنگی با شکوه عود و چنگ
نواختن
با ضرب آهنگ تاریخ است
بنگر
خنیاگران بی بدیل
باربدان بی شادی
شاهدان بی کلام سرداران بی سپاه اند
رامشگرانی که به جبر
برای فاتحان می نواختند
دستی بر چنگ
چنگی بر جان
بربط زنان
بر پیکر سیاوشان
چه غم پنهانی دارد این چنگ
دل اگر در ره عاشق چو بسوزد چه رواست
عشق ما را بنگر ز ین قلمم جمله صداست
تو و آن دغدغه پر گهرت در همه عمر
روی چشمم بگذارم همه اش عشق و بجاست
روز روشن كه نباشي
گويي خورشيد ديگه مرده
سيل تاريكي مطلق همه ي دنيا رو برده
شب تاريك- كه تو باشي
مثال روشني عهد خياله
كه همه ظلمت و اون دردا رو برده
وقت بارون
تو كه هستي
چتراي سبز درختا
رنگ بارونو مي گيرن
صداي شرشر ناودون
صداي سنفوني فصل باهاره
تو نباشي
هوا سرده
صداي رگبار بارون
مثل آسمون قرمبه - پر درده
اگه هستي
درو وا كن
همه ي پنجره هاي- رو به دشتاي خيا لو
دوباره بازم نگا كن
در بسته مثل ديوار بلنده
در و وا كن
بزار اون پرنده هاي قفس طلاييه دلم هوا شن
ما خزان را چون بهاران می کنیم
اب این چشمه به باران می کنیم
جمله برگان درختان بر زمین
ما زمین را عشق باران می کنیم
شبنم این باد پاییزی نشست
ما زمین را مست یاران می کنیم