تبليغاتX
پارتیانا

پارتیانا

شعر وادبیات

 

روز پدر در زمانه بي پدري
همانند بهار بي باران است
خانه پدري بدون پدر
شمردن خاطرات بي پايان است

گلدان هاي شمعداني
حوض سيماني
باغچه هاي بوته هاي ريحاني
آيابي پدر

 سبز و پر آب مي ماني
و انار هايي که انتظار دست هاي خسته پدر را مي کشند

گل ياس خانه پدر

 بي گل است
اما عطرش در مشام

رايحه اش در صيام
جا نمازش باز
تسبيحش سبز
و دست پر مهري که ديگر نيست


يادگارش
يار غارش
رفيق شصت ساله
مادر
تنها
او که صبوري کرد بر سنگ صبور

روز پدر

در زمانه بي پدري

روز بوسه زدن بر دستان مادر است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:9  توسط اسماعیل آزادی  | 

 

علی استوره زمانه

علی   ایده آل هر زمان است

علی   قله های عدل است

چه کسی  توان رفتن

چه زمان  توان گشتن

به چه سان  به عدل دایر

به جهان و خلق و طایر

علی استوره زمانه

علی اهل آسمان بود

علی راز شیعیان بود

ما زمینیان تشنه عدل

در میان بیشه ظلم

مگر آید آن عدالت

شاید آن   زمان بی نهایت

علی استوره زمانه  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 14:3  توسط اسماعیل آزادی  | 

پدرم رفت به دیدار خدا

پدرم راز سرخی به شقایق می گفت ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 20:38  توسط اسماعیل آزادی  | 

پدر سخت ناخوش است

مدتی در میانتان نخواهم بود

تا کی نمی دانم..........

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:15  توسط اسماعیل آزادی  | 

 

راز قفل و هر کلون محکمی 

 
پشت درب بسته ی دیوار هاست


شیشه های عمر دیوار بلند قلعه ها


در دل قفل و کلون درب هاست


قلب خود قفلی بزن ای نازنین


چون کلیدش جوهر عشق همه فرهاد هاست


فصل دیوار بلند قلعه ها گر می رسد


وآن دل سر قلعه بانش با کلون قفل هاست


با کلید عزم عاشق قلعه ها شد جمله درب


قفل بازش دل به دلداران سپردن رمز ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:41  توسط اسماعیل آزادی  | 

تو ساحری به زیبایی
تو جادوگر غربت تماشایی
تو افسانه ای
فرشته ای

 رویایی
تو فصل بارانی
تو نازکتر از برگ گل های شمعدانی
تو تک خاطره 

شکوه ستاره های ایوانی
تو طلوع دوباره جانی
تو عدالت و راز پنهانی
زمانه چنان سخت می گذرد اما
تو زیباترین ترانه ها ی دورانی
دل اگر به زبان آیدم اکنون
تو جواهر نماد رضوانی
اگرم آسمان زندگی ابر یست
تو نشان روح بلند بارانی
گر رعد شوی
برق زنی به چشمانم
تو آبستن نوری
اگر سخن دانی است
در حیرت تو زبان به دندان گیرم
چه کنم من با تمام حیرانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:4  توسط اسماعیل آزادی  | 

 

نکن گلبرگ و گل را
دل گل می شکند

ساقه گل دل نازک دارد

دل او بسته به ناز

کوزه ای پر کن از آب
ساقه در آب همان چشمه ناب 
وصل با کوزه نکوست
گل اگر همنفس کوزه شود
شمع و پروانه فراموش شوند
تو ندانی
کوزه بردوش نگاری باشد

شاخه سرخ رزی همره اوست
من و کوزه  گل و یار
بسته ایم عهد گسستن ز دیار
دست خود برکش از آن ساقه و گل
پرپرش عین فراق من و یار 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:46  توسط اسماعیل آزادی  | 


شهریارم
پیر تهرانم  پسر
راز من بهر چه  خواهی نازنین
گر به پیرامون قلبم پاگذاری
قلب من  خاکستری
گر به گرداگرد قلبت پا گذارم 
قلب خاکستر چه حاصل
شهریارم
گر که ققنوسم کنی
تا پر کشم از عمق خاکستر
کی توانم                                                                                                                                راز اسطوره ندانم
من همانند تو عاشق
بی قرارم
دلبری آمد به قلبم
 آتشم زد
با رفیقان همدمی کرد
عشق من بر تابه آتش فنا شد
گر بهار قلبم آید
باوری سخت و محال است
شهریارم
قلب خود بسته زیارم
باور یاری ندارم
من نمی دانم
 تو عاشق گشته ای یا نه
دل خود را به جایی بسته ای یا نه
اگر عشقت به دامانش خیانت ها بیاویزد
تورا بار دگر
 عشقی دگر آید
دلم می سوزد و یارای شیدایی نباشد
هماره لحظه ها را
انتظار بوسه ای دارم
که عشقم بی ریا
بر داغ لب هایم گذارد
ولی افسوس
برای انتظاری را که پایانی نباشد

تهران - تابستان ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:24  توسط اسماعیل آزادی  | 

هر دم از روی تو وصفی به زبانی است هنوز

بنگر حلقه به گوش چه کسانی است هنوز

یا رب این شاخ نبات  تلخ زبانم  مستان 

نشوم نادم اگر موی تو پیداست هنوز

حسن رویت همه از آه من و غمزه  توست

دربه در نام تو ات  ورد زبان هاست هنوز

اسب جانم رمد و مانده به یادت شب و روز

دل سپارم به ستم  نیست چو فریاد هنوز 

یک دم از  فکر و خیال تو  نباشیم  به خود

تا در این گنبد دوار  سرایی است هنوز

هستی و بودن عاشق  زسر زلف تو  بود

راهیان حرمت  این جه جزایی است هنوز

این همه تیر و کمان در رخ رعنای تو چیست

نامرادی به دل خیره سر  واله و  شیداست هنوز

یک به یک  خار گلت  بردل عشاق  ضماد

آنی ار  مانده نفس  از دل شیداست هنوز

ناکسی  گر ببرد  راز دل  خسته من

دل به دریا زنم و  عاشق رسواست  هنوز

۱۹آبان ماه ۸۶

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:34  توسط اسماعیل آزادی  | 

درآستانه سدمین سالگرد کشف نفت در ایران و

 همچنین پنجاه و پنجمین سالگرد ملی شدن صنعت نفت  قرار داریم.

شعر گونه ذیل به همین مناسبت از سوی نگارنده سروده شده که در آخرین شماره فصلنامه مهندس مشاور به چاپ رسیده است.

 آن را تقدیم می کنم به

 

 دکتر محمد مصدق بزرگمرد تاریخ معاصر و

 رهبر نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران و

 همچنین مردم خونگرم مسجد سلیمان که

روزگاری مدرن ترین شهر ایران بود و

امروزدر زمره شهر های محروم .

 

 

در دیار زرد کوه بختیاران                                                                  
بالا دست دشت خوزستان

خنکای زاگرس و گرمای نخلستان

در دیار آتشکده ها و هیمه های مقدس

با نمادهای اهورایی

شهری ریشه در تاریخ

شهرکورش، شهر آتش

قصه ی آن دشت قیر و نفت سرکش

آتش جاوید ایران

راویش مسجد سلیمان

 

سالیان پی در پی هم

پادشاهان ره سپردند

داریوش و اشک پنجم

فاتحان ربع مسکون

حاکم عادل انوشروان

آخرین شه زیر تیغ آسیابان

 

قصه ایران دگر شد

با ابومسلم به سر شد

از پس آن آل سامان

آل غزنه، آل سلجوق

زان جلال الدین پرشور

فصل شخم ایل مداران

دهشت چنگیز و تیمور

رنج دوران، سربداران

جمله عیاران عارف

از ملوک خرد ایران

آمد آن عباس دوران

نام ایران ماندنی شد

 

پایتختی

زین اسبی

خاک ایران نادری شد

زندیان در عین عزت

لطفعلی خان آخرین بود

خواجه با شمشیر عریان

از برای حفظ ایران

جمله دشمن ها برانداخت

وارثانی از تبار ایل و سالار

سلطنت از ناصرالدین شاه قاجار

دوره ی آن امتیازات فراوان

اعتراض جمله مشروطه خواهان

 

نفت ایران

هم غرور و عشق و ایمان

در حراجی نابرابر

ناکس دارسی

در دل ایران پارسی

آن مظفرشاه بیمار

با وزیر مست و بی عار

کند و کاو اندر دل خاک

فصل آغاز جهان بود

 

دوره ای از دود آهن

در دیار بختیاری

سرزمینی

 جابه جایش شیر سنگی

تک سواراش همچو هنگی

همره ستار و باقر

تا شود مشروطه قادر

او سوار آخرین بود

در زمان فتح تهران

دارسی و مسجد سلیمان

 قصه ها شد

در حریم خاک کورش

چاهی از چاهان بسیار

عقده ای نفتانه بگشود

 

اوج آن سال وبایی

هر دری درد و بلایی

نفت ایران بر هوا رفت

امپراتوری جوان شد

شیهه اسبان فروخفت

شیره ی جان زمین

در لوله ها جاری چو خون شد

 

آن سفیر باسیاست

خالی از رنج و مرارت

انگلیسی کارگردان

پای بر گرده آن شیرمردان

در ستیغ ظهر تابستان

لباسی ژنده و نفتی و قیری

خانه در زیر کپرهای حصیری

نفت بدبو

سوی بندرها روان شد

از پی مسجد سلیمان

شهر عبادان ایمان

آبادان شد

 

جنگ اول شد جهانگیر

نقش ایران، نفت ایران

هرج و مرج و فتنه های شیخ خزعل

فصل دولت های مستعجل

شاه ایران در سفر بود

پهلوی سرنیزه آورد

بر سریر پادشاهی تکیه برزد

دارسی از ایران برون نی رفت

پهلوی را لحظه ای تردید

قرار دیگری تمدید

 

 شعله های جنگ عالمگیر

تابستان

شهریور بیست

فرصتی از بهر مردم نیست

از شمال و از جنوب و غرب ایران

سرزمین مادری

زیر پای چکمه داران

صدر دولت با قوامی

با سیاست با دوامی

سرزمین های شمالی

امتیازات خیالی

استالین مغلوب او شد

بهر ایران آبرو شد

 

گس سفیر انگلیسی

در پی احیای دارسی

نهضت ملی خروشید

با مصدق همچو خورشید

نفت ایران ملتی شد

فارغ از هر دولتی شد

با درفش کاویانی

اهترازش جاودانی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:9  توسط اسماعیل آزادی  |